|
Tuesday, November 16, 2004
● سلام به دوستان خوبم:
از این به بعد تصمیم گرفتم تو پرشین بلاگ بنویسم.چون من اصلا بلد نیستم با بلاگ اسپات کار کنم.
آدرس جدیدهم اینه :hazyan دوستانی که لطف کردن و لینک منو گذاشتن تو بلاگشون آدرس جدیدوبذارن.ممنون
خوشحال می شم اگه بازم به من سر بزنین.
□ نوشته شده در ساعت 1:05 AM توسط barzakh
|
Friday, November 05, 2004
● من کیم ؟
یه تنها؟ یه اسیر سرنوشت؟یه بازیچه؟ یه زندانی ؟ یه مرغ اسیر گوشه فقس؟
اصلا زنده ام یا یه روحم؟
خدایا! تا کی می خوای منو تو این دودلی و تردید نگه داری؟
تکلیفم با این دنیا چیه؟ چرا جواب نمی دی؟!!!
دیشب خیلی صدات زدم.خیلی اشک ریختم. آخه دلم شکسته بود. همه می گن تو مهربونی اگه کسی صدات کنه حتما جوابشو می دی. اما من یه عمره که صدات می کنم و تو نمی شنوی. حداقل این حقو دارم که بدونم گناهم چیه که مستوجب این همه کیفرم.. مگه نه؟
باشه جواب نده... اما من دست از سرت برنمی دارم. حتی اگه مثل همیشه بهم بی محلی کنی. خودتم می دونی که جز تو کسی رو ندارم...
□ نوشته شده در ساعت 4:44 AM توسط barzakh
|
Thursday, October 28, 2004
|
Saturday, October 23, 2004
● امروز بعد از مدتها بغض مو خالي كردم(البته با صداي بلند) الان هيچ احساسي ندارم.خالي ام، خالي از احساس. نمي دونم چه مدت سرمو به ديوار تكيه دادم و به ساعت زل زدم. فقط صداي تيك تاك ساعت.اين صدا سالهاست كه مونس تنهائيمه. و تن سرد ديواري كه مرحمه زخمامه.اما انگاريه صداي ديگه هم ميشنوم، يه صدا كه روحمو آزار ميده. آره صداي ضربان نامنظم قلبمه كه مي گه: تو تنهائي... تنهاتر ازهميشه...
□ نوشته شده در ساعت 1:25 AM توسط barzakh
|
Wednesday, October 20, 2004
● تنها دو فرد مي توانند رابطه بر قرار كنند.
تنها دومي توانند سوي هم آيند و يكديگر را در آغوش بگيرند.
تنها دوهيچ مي توانند به هم بياميزند و در هم ذوب شوند.
Only two individuals can relate.
only two freedoms can come close and embrace each other.
Only two nothingnesses can penetrate into each other and melt into
Each other.
اوشو
□ نوشته شده در ساعت 1:06 PM توسط barzakh
|
Thursday, October 14, 2004
● خواب مي بينم... خواب بارون،خواب دريا،خواب روزهاي پائيزي،برگهاي زردي كه زير پايم خش خش مي كنند،غروب زيباي خورشيد،و جاده اي كه انتها ندارد.من هنوز در ابتداي راهم،هر چند كه به انتها رسيده ام...
□ نوشته شده در ساعت 1:09 PM توسط barzakh
|
Saturday, October 02, 2004
● ديگر اهميت ندارد. هيچ چيز اهميت ندارد. حتي وجود تو كه مرا تسخير كرده. نمي دانم كيستي . از كجا آمدي ؟! مرا با خود بردي به رويا هاي دور و سرزمين هاي محال.اي كاش هيچ وقت نمي آمدي. اي كاش مرا به حال خود رها مي كردي. اما افسوس ... آمدي با يك دنيا صفا و صميميت صداقت و پاكي كه دوستش مي داشتم. تو مهربان بودي با من،حتي بيشتر از خودم مهربان بودي با من!!! آمدي و تنهائيت را با من قسمت كردي.اما تنهائيهاي مراازمن نگرفتي.
با خودم گفتم شايد تورااوفرستاده باشد. شايد صدايم را شنيده ودلش براي دلم سوخته. بايد به نداي درونم اعتماد مي كردم، شايد راست مي گفت اينبار...شايد توهمان فرشته اي بودي كه هميشه در خوابهايم مي ديدمش.در نگاههايت معصوميت خاصي مي ديدم.حس غريبي داشت اين چشمها!!! اماانگارمن خواب بودم وهمه اين افكاررويائي بيش نبود.خيالات خامي كه درذهن پريشانم پرورانده بودم.چه كابوس بدي!
حكايت غريبيست ... پيش از اين دلم به اين سادگيها خام نمي شد!!! نكند ورد خوانده اي در گوشش؟!
ديگر چه اهميتي دارد... تو نيستي.. من مانده ام تنها با اين دل نا كوك بي قرار كه لحظه هارا به ياد تو به سوگ نشسته است. شكست سنگيني بود براي من... براي اين من تنهاي مغرور.
غرورم رابي محابا شكستي و رفتي... شايد ديگر نتوانم غرور از دست رفته ام را بازيابم(تنها چيزي كه برايم باقي مانده بود)
اما تو بگو با دلهره هاي شبانه ام چه كنم.با زخمي كه بر دل دارم.زخمي كه برآن نمك پاشيدي و رفتي.
اعتراف مي كنم كه اين بازي را به تو باخته ام. هر چند كه باورش سخت است. تو مهربان نبودي!!!
من اشتباه كردم.
مي تواني شاد باشي چون به مراد دلت رسيده اي. ديگر چيزي ندارم كه از دست بدهم .ديگر چيزي برايم اهميت ندارد.حتي تو... برو براي هميشه ... براي خاطر خدا... خدايي كه هيچوقت صدايم را نشنيد. به او مي سپارمت چون تو را بيشتر ازمن دوست دارد.شايد براي خوبيهائي كه تو داري ومن ندارم!!! بدرود....
□ نوشته شده در ساعت 4:22 PM توسط barzakh
|
Friday, October 01, 2004
● به پوچي رسيده ام.مي داني چرا؟
احساس مي كنم در اين جدال نابرابر قرباني اي بيش نبوده ام.در دنيائي كه محبت و انسانيت گوهر كميابيست.هميشه با خودم فكر مي كردم خوشبختي چه مي تواند باشد؟! اما هيچوقت جوابي برايش نداشتم.براستي خوشبختي يعني چه؟ نمي توانم جوابي بيابم.شايد براي اينكه تجربه اش نكرده ام.
من اينجا ميان انسانهائي كه خوشبختي ديگران برايشان شكست تلقي مي شود چگونه مي توانم خوشبخت باشم؟
انسانهائي كه وقتي از كنارت مي گذرند يالبخندي تحويلت مي دهند در ذهنشان سايه ات را با تير مي زنند و تنفر در چشمانشان هويداست.
من به پوچي رسيده ام .... بودن يا نبودم چه فرق دارد وقتي نمي توانم مرحمي بر زخمهاي ديگران باشم. وقتي بود و نبودم براي كسي اهميت ندارد پس چرا بايد باشم؟! من مرده اي متحرك بيش نيستم. با يك روح سرگردان كه نمي داند مآوايش كجاست. در برزخ زمين گرفتارم.دردنيائي كه پستي و رذالت ارزش است. در دنيائي كه بي ارزشترين كلام دوست داشتن و دوست داشته شدن است.هيچوقت كسي سئوالها يم را پاسخ نگفته. حالا بگو با اين همه علامت سوال چه كنم كه بد جوري كلافه ام كرده و روحم را مي آزارد. خدايا اين برزخ كي تمام مي شود؟ آخر من نمي دانم كه در زمينم يا آسمان؟ فقط مي دانم كه گرفتارم.گرفتار اين قفس كه نامش را برزخ زمين گذاشته ام.مرا برهان ازاين بند.از دنيائي كه من درآن قرباني اي بيش نيستم.مي دانم كه مثل هميشه سئوالهايم را بي جواب مي گذاري وهذيانهايم را نمي شنوي.ولي من بازهم مي گويم:رهايم كن....
□ نوشته شده در ساعت 1:22 PM توسط barzakh
|
Tuesday, September 28, 2004
● در مي زنند. محكم ... محكم تر.. سالهاست كه به در مي كوبند... اما چه فايده كسي انگار نمي شنود. كسي نمي گويد كيست كه بر در مي زند؟ شايد گدائي باشد، شايد طفلي، يا مسافري كه از راه دور مي آيد، يا پيرمردي خسته با عصائي در دست، كسي چه مي داند... آياموجودي در اين خانه هست كه جواب گويد.كسي كه در را بگشايد و اين طلسم را بشكند. طلسم اين در بسته. اين در به كچا باز مي شود. به خانه اي متروك؟ يا قصري زيبا شايد هم پشت در، چنگلي باشد با درختها، سر بر هم آورده بي هراسي از حيوانات وحشي. شايد در پس اين در قديمي بهشتي نهفته باشد كه عطر گلهايش انسان را مست مي كند؛ يا جهنمي كه شعله هاي آتشش سر به آسمان گذاشته است. دير زمانيست كه گشودنش ميسر نمي باشد... هميشه اين درهاي بسته مرا به فكر فرو مي برد كه نكند خدائي در پس آن است كه نمي شنود صداي در را. ...
□ نوشته شده در ساعت 2:12 PM توسط barzakh
|
Monday, September 27, 2004
● ساز دلم كوك نيست مثل هميشه . نا كوك تر از هميشه. هنوز كوك كردنش را نيا موخته ام. هميشه فكر مي كردم كار سختي بايد باشد. كاش كسي بود كه كوكش را مي دانست. كسي كه بتواند آن را بنوازد. اما دريغ! اين روزها ديگر نوازنده خوب پيدا نمي شود. آه ... بيچاره دلم ... هميشه ناكوك است. از دوردستها صدائي مي آيد. خوب گوش كن : شايد گيتار !.. . آهنگ ملايمي ست. از كجاست، نمي دانم!!!... فقط آوائي از دور مي آيد. اما نوازنده اش؟!؟
□ نوشته شده در ساعت 1:54 PM توسط barzakh
|
Friday, September 17, 2004
● چون دوستت مي دارم مجبور نيستي آنگونه كه در روز آشنائيمان بودي !باقي بماني مارگوت بيكل
□ نوشته شده در ساعت 1:35 PM توسط barzakh
|
Sunday, September 05, 2004
● hame raftand va dar in zolmate sar ashnaaye ghame ma nist kasi karevan rafto va az oo yad mara mande dar goosh da aaye jarasi.
man va man mandeam vo tanhayi man va in konje faraamoshiha.
khiz ta yek nafas in ghofle geran beshkanim az labe khamooshiha.
اينارو دوستم ادي گفته ها
□ نوشته شده در ساعت 1:29 PM توسط barzakh
|
Monday, August 30, 2004
● تمام قصه ها، با بود يكي
ونبود ديگري آغازمي شوند
كه: يكي بود يكي نبود!
يكي رفته بود و يكي مانده بود!
مانده بود و گريه كرده بود...
□ نوشته شده در ساعت 2:16 PM توسط barzakh
|
Saturday, July 10, 2004
|
Wednesday, June 30, 2004
● واقعاقصه از کجا شروع شد؟
البته معلوم نیست کدوم قصه ها.
اما چه فرق می کنه؟ مهم اینه که هر قصه ای یه آغازی داره و یه ÷ایانی.
مهم اینه که ÷ایانش خوشه یا بد.اما میدونید بدترین قصه کدومه؟
اگه می دونید به منم بگید.
□ نوشته شده در ساعت 9:21 AM توسط barzakh
|
Monday, June 14, 2004
● vay cheghadr hava bade. na daram bala miaram az bas garme.yeki be dadam berseeeeeeee....
□ نوشته شده در ساعت 9:15 AM توسط barzakh
|
Thursday, June 10, 2004
● اخلاص واقعی تنها وقتی ظاهر میشود که تمنایی داشته باشیم و اگر به آن نرسیم بمیریم.
□ نوشته شده در ساعت 3:23 AM توسط barzakh
|
Monday, May 31, 2004
● می جوشم از درون
در شهر صدایی نیست
درها بروی سایه ها باز بسته می شود
در فاصله ی میان افکار دستنوشته ها
رویاها بر باد می رود
هیاهوی سکوت
روز درمیان درختان
گم می شود
دستی از پنجره به بیرون پرتاب شده بود
دنبال ردپای گمشده ای در خیابان می گشت
رنگهای ریخته، کاغذهای پاره درباد
آهسته با زخم هاش راه می رود
تو در همین لحظه ای فردایی در کار نیست
دیروز خواب بودی هرگز بیدار نخواهی شد
سهم تو از جهان همین کابوس بود بس
صدای تو در میان تشعشعات گم شده
تو گم شده ای فراموش
هیچ کس جز تو درتو نیست
خاطرات از تو می گریزند
در خودت بمان در چهارچوب خودت
دست بر دست بگذار نفس بکش
دست بر دست بگذار بگذر
این همه خوابی ست درون تو
چترت را گم کرده ای
حالا با خودت خلوتی ساخته ای مانده ای درون پوست
□ نوشته شده در ساعت 2:59 AM توسط barzakh
|
● صداي گريه مي آيد صدا اگر مي شد...صداي گريه رد اين جمله جا اگر مي شد
شدن براي خودش فعل غير ممكني است
نمي شود بشود اي خدا اگر مي شدـ
ولو درخت براي خودش كسي باشد
كنار گوشه اين كوچه ها اگر مي شد
چه ماجراي غم انگيزي اتفاق افتاد
من و تو آخر اين ماجرا اگر مي شد..
□ نوشته شده در ساعت 2:06 AM توسط barzakh
|
Sunday, May 30, 2004
● میان این همه نارنج
صراحت بوی تو
برای تحمل دقایق من
چیزی نیست
جز اینکه
امان رویارااز من گرفته است.
□ نوشته شده در ساعت 11:55 AM توسط barzakh
|
Friday, May 28, 2004
● باز يکي اومده 3 تا آي دي منو قفل کرده لعنت به هر چي آدم مردم آزاره حالا مي گين چيکار کنم؟ خسته شدم از بس آي دي ساختم
□ نوشته شده در ساعت 11:32 PM توسط barzakh
|
● كفشامو گم کردم.کسی اونارو ندیده؟حالا مجبورم با جوراب قرمز برم تو خیابون.
اگه کسی کفشامو پیدا کرد بهم خبر بده لطفا
□ نوشته شده در ساعت 1:48 AM توسط barzakh
|
Wednesday, May 26, 2004
● خدایا این مردم کوکی چی می گن؟
خدایا اینا عاشق نمی شن
□ نوشته شده در ساعت 12:28 AM توسط barzakh
|
Tuesday, May 25, 2004
● من یه عالمه چیزتایپ کردم اما یه هذیان دیگه هم هست.برای همین همه چیز پاک میشه.من چیکارکنم؟
□ نوشته شده در ساعت 2:23 PM توسط barzakh
|
● من همین الان بطور کاملا اتفاقی و تخیلی این وبلاگو باز کردم
اینجا خیلی سخته کار کردن چون من اصلا بلد نیستم و .همه چی به هم می ریزه.
سعی می کنم زود به زود بیام.
لطفا به اینجا سر بزنید.
تو رو خدا ...
راستی سلام
□ نوشته شده در ساعت 2:12 PM توسط barzakh
|
|